مرور دانه دانه خاطره ها
و سهمشان که یادش شاید بخیر
و اینجایی که هستم
با کوهی از پریشانی
و باز پریشانی
نگاهم به اسمان است
و دلم سرشار از لرز
چه کنم
با این حجم هجوم خاطرات و ارزوها و نفس ها و خواستن ها
چه کنم با جاده ی شالیزارو
خانه ای که پنجرهذاش برایم مسدود شده است
و دلی که از هجوم دل گرفتگی ها خفه است
و من بزرگ شدم
شدم 27 مثلا
و بی ارزو
و بی رسیدن
به هرانچه که میخاستم
و شادم میکرد
اه اه اه
اه ها هم توان رها کردن اه های مخفی در قلبم را ندارند
28-27امین ماه رمضان هم گذشت
مهمان بودم
گوشه نشین
و مثل همیشه .....دلگیر
کاری با اشک هایم ندارند
دستانم
تا به کی مخفی کردن
و من الان اینجایم
دقیقا اینجا
تو که میدانی
میدانی
میدانی.
میدانی
و میتوانی
و من جز تو کسی را ندارم
تو بخاه
فقط تو باید بخاهی.
خدا بی سرو سامانم
و دستانم خالی
27-28سالمه
مجردم
بیکارم
و الان تو این گوشه ی دنیا....
خدایا... ..
منتظرم
لطفا
برچسب:
نویسنده: یوسف اکبری